محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
987
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ خلافت مروان بن محمّد الملقب بالحمار ] چون مروان به دمشق اندر آمد ، و حكم را و عثمان را كشته يافت و ابراهيم متوارى شد ، مروان بپرسيد كه با حكم و عثمان اندر زندان كه بود . مردى بايد تا مر او را بپرسم كه ايشان را چگونه كشتند . گفتند ابو محمّد السفيانى و عبد الله بن يزيد بن معاويه آنجا بودند . پس بگفت بياريدشان . آنگاه اين بو محمّد بياوردند . و مروان خواست كز او بازپرسد كه حكم را و عثمان را چگونه كشتند . ابو محمّد خود چون اندر آمد ، نخست سخن آغاز كرد و گفت : السّلام عليك يا امير المؤمنين ، مروان گفت : خموش باش ترا بدين كار نخواندم چه ترا بدان خواستم كه بپرسم كه حكم را و عثمان را چگونه كشتند . ابو محمّد مروان را گفت : چه گوايى دهى و چه گويى كه حكم و عثمان چه بودند . مروان گفت : حكم از پس پدرش امير المؤمنين بود زيرا كه وليد بيعت همه مسلمانان ويرا ستده بود ، و از پس او عثمان را . و يزيد الناقص بر او ستم كرد . گفت : پس هر كه به خليفتى او را وصيّت كرد از پس خويش امير المؤمنين هست ؟ مروان گفت : هست . بو محمّد گفت : پس حكم از پس خويش خليفتى ترا وصيت كرد به زندان اندر ، پيش از آنكه بمرد اين شعر بگفت : ألا من مبلغ مروان عنّى * وعمّى الغمر طال بذا حنينا بأنّى قد ظلمت وصار قومى * على قتل الوليد متابعينا أيذهب كلبهم بدمى و مالى * فلا غثّا أصبت ولا سمينا ومروان بأرض بنى نزار * كليث الغاب مفترس عرينا وساد النّاقص القدرىّ فينا * وألقى الحرب بين بنى أبينا ولو شهد الفوارس من سليم * وكعب لم أكن لهم رهينا أتنكث بيعتى من أجل أمّى * فقد بايعتم قبلى هجينا فليت خئولتى من غير كلب * و كانت فى ولادة آخرينا فان أهلك أنا وولىّ عهدى * فمروان امير المؤمنينا